تبليغاتX
تپه
<<اینجا هدف القا پیام خاصی نیست.بلکه مشارکت در تجربه های زندگیست>>

من و ذلت!؟....هرگز!

من و زاری و دریوزی!؟....هرگز!

من انسانم! من آزادم!

به خشم و کین بی پایان،

بخشکانم من از ریشه،

هر آنکس کرد پای در بندم!

منم برجا و پاینده!

من از دیروز تا فردا، کنم پاره بندهای تابنده!

منم آن مشت کوبنده،

برای یاوه گویان در مانده!


رهایم کن! من آزادم! من آزادم!

من از این قیدهای بی پایان،

از این زندان،

از این ویرانه دنیای پر حیران،

آزادم!

دهانم بانگ برداشت، تمام حجم سکوتم را،

من از کفتار، من از دیوار،

بیزارم!


تمام آسمان هیچ است!

کوه ها ناچیز است!

منم سرور! منم آقا!

دریا ناچیز است!

من آوای خروشانم!

من از شوق جوشانم!

منم پرواز بی پایان!

منم فر سپیداران!


هویدایم، چو پیدایم!

بدون حد و محدوده، چو رویایم!

صدای محکم نصرت!

ندای مطلق شوکت!

من آغازم و پایانم!

نوای خوب بارانم!

منم شبتاب! منم مهتاب!

منم خورشید عالم تاب!

منم مغرور بی همتا!

منم آزاده ی یکتا!


من از بندها بیزارم!

من انسانم! من آزادم!


پ.ن۱: "قلندرها" اعتقادی داشتند مبنی بر این که خودآیی، خدایی ست! رجوع شود به کتاب "نون و القلم" اثر "جلال آل احمد".

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 10:47  توسط داود حکیمیان  | 

یازده درخت سپیدار رفیع ترین و رشیدترین خاطرات خانه ی پدربزرگ اند. قد در قد ، پشت در پشت ، استوار و پا برجا...... گویی همیشه بیدار بودند و چون نگاهبانان ، پاسداری اهل و حریم خانه می کردند. تا لباس برگ بر تن داشتند با نسیمی شاد بودند و مستانه می رقصیدند. موسم خزان نیز پیکر سپیدشان لخت می شد و بی شرم و حیا محکم تر از قبل نظاره مان می کردند. شاید همین وقاحتشان بود که کلاغ ها را مسحور می کرد. واقعا سحر می شدند!

برف که می آمد سپیداران سپید تنپوش را چشم می دوختم و آشیان کلاغ ها بر فراز شاخ ها را به نظاره می ماندم ، حس می کردم چقدر خوشبختند... و چه سمفونی به پا می کردند اگر جوجه کلاغی به زیر می افتاد! آن قدر می نواختند که اخم بر ابروی سپیداران می آمد و سیبیل هاشان تاب می دادند. اما فرو می خوردند و لام تا کام هیچ نمی گفتند! و من فکر می کردم که چه بزرگوارند...

امروز فقط خاطره اند و بخشی از من! منی که پرداخته ی همین گذشته هایم. و خوب می دانم که چرا از درختان ، سپیدار و از پرندگان ، کلاغ را می ستایم...

پ.ن: پس از سال ها احساس خوبی دارم. مجدد خون زندگی در رگ های وجودم جوشش گرفته است. روزهای خوبی در پیش است... خوشحالم ، هنوز هم نور امید در کلبه ی متروک دلم سوسو می زند.

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 23:42  توسط داود حکیمیان  | 

لذت باردار شدن و آرزوی تپش قلبت در وجودم ، به گور خواهند رفت. شهوت لمس قلبم با دست پاکت گویی تا ابد بر من حرام است. دخترم فشار می خواهم، بفشار مرا... کنون که بر تو می نویسم گلویم فشرده ست و چشمانم خیس.آرزویت می کنم نازنین. ای همه زندگی ! ای شور! ای امید! نیامدی اما خیالت می کنم. می بویمت و یک جرعه می نوشمت ای ساغر هستی.

چگونه است که داد از عدل می زنند و فریاد مساوات سر می دهند؟ جفا نیست که خود ، تو را باردار نمی شوم...؟

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 10:19  توسط داود حکیمیان  | 

کودک که بودم احتمالا نخستین بار نام خداوند را از زبان پدر و مادر شنیدم.در آن زمان اندک تصوری از ماهیت باری تعالی نداشتم کما این که هم اکنون نیز به شناخت لازم نرسیده ام.فقط می دانم همان است که دلم را قرص چسبیده تا مبادا بلرزد و آب از آب تکان خورد.

از زبان پدر،مادر،معلم،رادیو و تلویزیون شنیدم و در گوشم چپاندند که خدا یکی است.حتی در بدو تولد از بیمارستان به خانه نرسیده بودم که پدر در گوشم نجوا کرد: «پسر جان خوب گوش کن ببین چه می گویم،الله اکبر... اشهدان لا اله ان الله..................لا اله ان الله.... فهمیدی یا نه؟»

سه ـ چهار سالی که از اولین خطابه ی پدر گذشت،دقیقا پس از آن که متوجه تفاوت های اندامی زن و مرد شدم ، شبی خواب دیدم از بالای پشت بام به پایین پرت شدم.با این که پشت بام چهار ـ پنج متر بیشتر ارتفاع نداشت ،سقوط طولانی بود و تمام نمی شد.به شدت وحشت کرده بودم .قلبم مثل گنجشک می تپید. اما ! اما در آخرین لحظه ورق برگشت! درست قبل از این که به زمین اصابت کنم ، تکه ابری سفید و پنبه ای من را بغل گرفت و نجات داد.نه من اسمش را پرسیدم نه او اسمش را گفت. اصلا هیچ کلامی رد و بدل نشد.ولی در همان عالم خواب یقین داشتم که او خداست!

این کابوس هپی اند کودکی در ضمیر ناخودآگاهم حک گردید و باعث شد کماکان خداوند را به شکل ابری بزرگ و سفید تصور کنم! باورم این است که خداوند در ذات واحد است اما به تعداد قلب های دنیا برداشت های مختلفی از خدا وجود دارد. هر کس از زاویه ی دید  خود نگاه می کند و خدای خاص خود را دارد. در واقع به تعداد قلب ها خدا داریم! مانند یک منظره که می توان بیشمار از آن عکس گرفت در حالی که هیچ کدام شباهتی به هم نداشته باشند...

پ.ن: از دوستان ممنون می شوم اگر برایم بنویسید خدایتان را چگونه تصور می کنید...!؟

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 15:34  توسط داود حکیمیان  | 

لحظه های خسته از دیوار،

بر سرم باران می شوند.

تنم خیس لحظه ها،

 یاغی وار می روم تا دیروز.

می کشم ناشکیب در هوای خاطرات ، پر!

می شوم بی اختیار در ژرفای نگاهت ،گم !

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 2:25  توسط داود حکیمیان  | 

از فکر سکه فارغ نمی شد.همان سکه ی داغ آفتاب خورده ای که راننده کف دستش گذاشت. چند دقیقه قبل از این ماجرا افکار شومی را در سر مرور می کرد...

پ.ن: مدتی پیش دوستی از زبانی به نام " نشانه ها " برایم سخن می گفت. احساس می کنم این زبان در حلاوت چیزی از زبان پارسی کم ندارد!

+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 15:52  توسط داود حکیمیان  | 

خوب یا بد روزگار چند صباحی ست خواسته یا ناخواسته ،مهمان ناخوانده ی عزای عزیزانم می شوم.هنگامی که تابوت بر دوش می کشم سنگینی مرگ را چه بی واسطه حس می کنم.پیش از این مرگ را حکم آزادی می دانستم و آغوشی گشاده برای این زیباروی بدکاره داشتم که چه بی شرمانه هم بستر هر زاهد و فاسقی می شود.بدکاره ای که کام فرد را شیرین و اطرافیان را تلخ می کند.
اما اینک وقتی به تاریکی قبر، سنگ لحد، و خروارهای خاک می نگرم، پشتم می لرزد.دستانم خالی ست. ناخودآگاه فشار تابوت می شود تعبیر گناهانم و حسی مرکب از ترس و ندامت ، اشکم از چشم جاری می کند. ترسم بیشتر می شود وقتی سخن حضرت امیر را بیاد می آورم که فرمود: وحشت دارم از روز حساب...!
این شب ها مدام دلم هوای شب های احیا را دارد. دو سه روزی ست قرآن می خوانم.آرام ترم...

پ.ن: سخن حضرت امیر نقل به مضمون شده است.

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 16:35  توسط داود حکیمیان  | 

رفیق! این پیکرِ تسلیم غرق خون است ، قلبم ، جانم ، روحم ، آه و سوز است. بی مروت خنجر از تنم در کش!
دیگر شانه هایم خسته است ، این دهان ، این زبان ، تا قیامت بسته است. استخوان هایم شکست ، کمرم خم شد ، اینک ملولم من ، بی مروت خنجر از تنم در کش!
آب نمی خواهم ، اینجا جز بوی تعفن هیچ به مشام نمی رسد. دوست نمی خواهم ، جز رنگ خیانت هیچ به دیوار دلی نمی زند. مرد باش و در چشمانم بنگر ، می دانم که حیا را بلعیده ای ، نیک بنگر ، کاش بدانی که زنان از تو مردترند! کاش بدانی موش صفتانند که در خفا از پشت خنجر می زنند. بی مروت خنجر از تنم در کش!
گاه آرزو می کنم زن باشم و چادر به سر کنم ، شاید پناهی از بوی تعفن و رنگ خیانت باشد! راستی می دانی خیانت چه رنگی ست؟ من می گویم: نه قرمز است، نه آبی، نه سبز، نه زرد، نه خاکستری، نه سیاه.... رنگش به رنگ خیانت است! فقط به رنگ خیانت...! بی مروت خنجرت محکمتر بزن...!

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت 13:22  توسط داود حکیمیان  |